Skip to content
21 فوریه 2013 / rosharam

من، آلکیبیادس، خیلی سال سن دارم

عزیزم

شاید این آخرین نامه‌ای است که نه برای تو بلکه خطاب به تو می‌نویسم، چون تصور می‌کنم بعد از نوشتن این نامه دیگر چیزی برای گفتن به تو ندارم. پس خوب به من گوش کن.

«می‌خواهم حقیقت را بگویم. آیا فکر می‌کنی به من اجازه‌ی این کار را خواهی داد؟»
این‌ها جملات آغازین خطابه‌ی آلکیبیادس در رساله‌ی ضیافت افلاطون خطاب به سقراط است. و من به خاطر موقعیت سقراط‌گونه‌ی تو و آلکیبیادس‌وار خودم نامه را با این جملات آغاز می‌کنم. چه بسا آنچه که من را به نوشتن این نامه ترغیب کرد خواندن همین کشمکش تراژیک عاشقانه بود. موقعیت باید برایت آشنا باشد. آلکیبیادس دل در گرو عشق سقراط دارد و معتقد است که سقراط آن کسی بوده که او را عاشق خودش کرده اما پس از آشنایی با زنی روحانی به نام دیوتیما از عشق او روی‌گردان شده چرا که دیوتیما راه عشقی والاتر و جهان‌شمول تر را به سقراط نشان داده و او را از عشق رمانتیک (اروس) برحذر داشته با این توجیه که اروس چیزی جز درد و رنج بر انسان روا نمی‌دارد. سقراط راه سلوک و رهایی از اروس را از دیوتیما فراگرفته و خود را موجودی خودبسنده یافته است و حالا در مهمانی آگاتون وقتی با اصرار بزرگان آتن برای خطابه گفتن در مورد اروس روبرو می‌شود برخلاف دوستانش به جای ستایش و ثنای اروس، تعلیمات دیوتیما و دلایل او برای خوارداشت اروس را با دوستاش در میان می‌گذارد. در همین احوال آلکیبیادس مست و لایعقل از عشق سقراط با تاجی از گل‌های بنفشه بر سر از راه می‌رسد و وقتی همه از او می‌خواهند چیزی در مورد عشق بگوید رو می‌کند به سقراط و می‌گوید: «می‌خواهم حقیقت را بگویم. آیا فکر می‌کنی به من اجازه‌ی این کار را خواهی داد؟»

آلکیبیادس تمرکز ندارد. مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پرد. گاهی جمله‌اش یادش می‌رود و حرفش را از جایی دیگر پی می‌گیرد. مهارت و کمال سقراط را در فن سخن‌وری ندارد. وقتی از او می‌خواهند در مورد عشق حرف بزند او به جای حرف زدن در مورد مفهوم انتزاعی عشق تجربیات عاشقانه‌اش با سقراط را بازگو می‌کند. اینکه سقراط هرگز گشودگی او را در مقابل خود درنیافته و ذره‌ای او را به درون خود راه نداده. اینکه شبی را تا صبح در کنار سقراط خوابیده اما هرچه تلاش کرده نتوانسته او را به عمل جنسی تحریک کند. آلکیبیادس از شوقی حرف می‌زند که وجودش را برای ادراک و وقوف بر جسم و ذهن معشوقش آتش می‌زند اما این شوق توسط معشوقش بی‌پاسخ می‌ماند. او در عین اینکه معشوقش را ستایش می‌کند او را ملامت می‌کند و در مواقعی از او با تحقیر یاد می‌کند. حتا جایی می‌گوید که بارها آرزوی مرگ سقراط را کرده اما خوب می‌داند که با مرگش دردی عمیق‌تر بر او تحمیل می‌شود. آلکیبیادس با تعریف کردن خاطراتی از سقراط در جنگ شهامت و دانایی او را می‌ستاید و هم‌زمان غرور و خودپسندی‌اش را شماتت می‌کند. او سقراط را به صندوقچه‌ای تشبیه می‌کند که چون درش را بگشایی پیکره‌ی کوچک خدایان درون آن نمایان است. آلکیبیادس در لابه‌لای حرف‌های پراکنده‌اش در مورد سقراط بارها تاکید می‌کند که چیزی جز حقیقت بر زبان نمی‌آورد.
خنده و تمسخر بزرگان حاضر در مهمانی آگاتون از جمله سقراط سخنان آلکیبیادس را ناتمام گذاشته و تراژدی او را کامل می‌کند. تراژدی‌ای که حالا دیگر به کمدی گراییده. آلکیبیادس که فاصله‌ی چندانی با مرگ ندارد آنجا ایستاده، ناامید و تحقیرشده و شکست‌خورده با تاجی از گل‌های بنفشه بر سر. اصلن چه بسا همان روز مرد. همان لحظه.

به نظرم رساله‌ی ضیافت افلاطون که ظاهرن رساله‌ای درباره‌ی عشق است یک تراژی‌کمدی محض است. اما این موقعیت تراژی‌کمیک فقط شامل آلکیبیادس نمی‌تواند باشد. سقراط هم در وضعیت مشابهی است. گذشته از اینکه ما نمی‌دانیم که آیا تعلیمات دیوتیما می‌تواند بر همه‌ی انسان‌ها تاثیری مشابه تاثیر سقراط را داشته باشد یا نه، انسانی را در نظر بگیر که گزندی از سرما نمی‌بیند، در مقابل تحریک جنسی می‌تواند خود را کنترل کند، بر اثر بی‌خوابی دچار هیچ‌گونه ضعفی نمی‌شود، لیوان‌های پیاپی شراب هیچ تاثیری بر سطح هوشیاری او نمی‌گذارد، در شبانه‌روز ساعت‌ها می‌نشیند و چنان غرق در خود می‌شود که هیچ درکی نسبت به محیطش ندارد، چنان خودبسنده است که تصور می‌کند هیچ نیازی به سایر انسان‌ها ندارد… آیا تصور چنین ابرانسانی موقعیتی کمدی خلق نمی‌کند که نمونه‌های مدرنش را شاید بشود در کمیک‌استریپ‌ها و قهرمان‌های خیالی‌اش یافت؟ آیا اصلن می‌شود با انسان‌هایی به خودبسندگی و کمال سقراط جامعه‌ی انسانی ایده‌آلی ساخت؟ چه بسا بازندگان اصلی این تراژی‌کمدی ما بازماندگان غار افلاطون باشیم که ناچاریم سرنوشت محتوممان را در هیئت قهرمان و ضدقهرمان رساله‌ی ضیافتش یعنی سقراط و آلکیبیادس بیابیم. درحالی که قرن‌هاست بهمان حالی کرده‌اند آنچه که از سقراط برمی‌آید همه سنجیده و عقلانی و دارای ارزش است و آنچه که به جایگاه آلکیبیادس برمی‌گردد یک سر سخیف و تحقیرآمیز و ویران‌کننده است. تراژدی اصلی در برخورد دو سر طیف این دوگانه رقم می‌خورد. سقراط اهل اندیشه است و این اندیشمند بودن را تا جایی پیش می‌برد که در دنیایی ذهنی زندگی می‌کند. سقراط طرح زندگی‌اش را به واسطه‌ی فلسفه‌اش پیش از هر تجربه‌ای در اختیار دارد. دنیای سقراط دنیایی خط کشی شده با قواعد عام است. وقتی پای عشق به میان بیاید برای او آلکیبیادس با آگاتون فرق چندانی ندارد چرا که موضع او در برابر هر دو شان مشخص و یکسان است. اما آلکیبیادس در طرف دیگر این دوگانه قرار می‌گیرد. وقتی از آلکیبیادس می‌خواهند در مورد عشق حرف بزند او به ستایش و ملامت معشوقش می‌پردازد و تجربیاتش از عشق را بازگو می‌کند. آلکیبیادس امور جزئی و شهودی را مقدم بر قواعد عام می‌داند. برای او اشخاص در مرتبه‌ای بالاتر از خصلت‌های تکرارشونده‌ی آدم‌ها قرار می‌گیرند. وقتی در مورد عشق حرف می‌زند برایش مهم است که سقراط در جایگاه معشوقش قرار دارد نه فرد دیگری. آلکیبیادس ابایی ندارد از اینکه اشتیاق سوزاننده به معشوقش را برملا کند حتا اگر به بهای از دست دادن غرور و تحقیر شدنش تمام شود.

عزیزم من و تو هر دو بازندگان این موقعیت تراژیک هستیم. چه تویی که تمام تلاشت را می‌کنی تا با تقلید ناشیانه‌ای از سقراط مقابل خودت و احساسات و خواسته‌هایت سدی شکسته و بسته بزنی، چه منی که بارها در جایگاه عاشق از طرف تو تحقیر شده‌ام و از طرف دیگران مورد اتهام بی‌منطق بودن و احساساتی بودن قرار گرفته‌ام. می‌خواهم بگویم من این یک‌سونگری‌ها را نمی‌پذیرم. من با این قواعد عام غیرانسانی که بر فردیت انسان‌ها وقعی نمی‌نهند مشکل دارم.
به نظرم حالا هزاران سال پس از جمهوری افلاطون ما خوب می‌دانیم که انسان حیوانی است اندیشمند. حالا نه آن حیوان بودنمان ما را پست می‌کند و نه این اندیشمند بودن جایگاهمان را رفیع‌تر. بلکه این ماهیت ماست. حذف وجه بیولوژیکی‌مان از ساختار زندگی اجتماعی همان‌قدر می‌تواند برایمان خطرناک و ویرانگر باشد که حذف اندیشه از آن. این حقیقت ماست. آیا این نهایت بی‌خردی نیست که بخشی از حقیقت را به نفع سلامت و سعادت مقطعی‌مان کنار بگذاریم؟ آنچه که سقراط را به کناره‌گیری از اروس سوق می‌دهد همان بی‌اعتمادی به سایر انسان‌هاست که می‌تواند موجبات درد و رنج سقراط را فراهم کنند. این همان چیزی است که تو هم از آن می‌ترسی. نمی‌دانم آنچه که برای من ایده‌آل است قطعن راه حلی قابل تعمیم نیست اما من فکر می‌کنم باید به فردیت آدم‌ها، به ذهنیتشان و به بلوغشان اعتماد کرد و آن‌ها را در موقعیت تجربه و تصمیم‌گیری قرار داد و آزمود. این نهایت بی‌انصافی است که آلکیبیادس را پیش از هرگونه آزمودنی در موقعیت‌های خاص به کل انکار و تحقیر کرد. می خواهم بگویم ما احتیاج به برقراری تعادلی میان شئون انسانی مان داریم، اینکه بخشی از وجودمان را به کل نادیده بگیریم نه تنها راه حل نیست و نمی تواند باشد بلکه بیشتر راه حذف است. سپری دفاعی که به بهانه ی محافظت از ما صرفن ما را ایزوله نگه می دارد و فرصت تجربه کردن و رشد و کمال را ازمان می گیرد و چیزی جز رخوت و جمود به همراه ندارد. و آنچه که هم تو خوب می‌دانی هم من بیگانگی انسان‌هاست. انسان‌ها نه تنها با یکدیگر بیگانه‌اند بلکه با خودشان هم بیگانه‌اند. هر روز چیز تازه‌ای در خودم می‌بینم که بعضن موجب شگفتی‌ام می‌شود. هر روز به آگاهی تازه‌ای در مورد خودم می‌رسم که پیش از این نمی‌دانستم. من هم همان‌قدر نمی‌دانم که تو. همان‌قدر دچار نقصان و ضعفم که تو. همان‌قدر خودم را در موقعیتی تناقض‌آمیز می‌یابم که تو. من فاصله‌ای بین خودم و تو نمی‌بینم. آن چنان درکت می‌کنم و رفتارهایت را می‌فهمم که شاید خودت هم باورت نشود. تو برای من یک کل زیبا و مطلق نیستی. من تو را با تمام نقص‌ها و کاستی‌ها و ضعف‌های انسانی‌ات می‌بینم و هم‌چنان دوستت دارم، نه خوبی‌هایت را بلکه تمامیتت را و آنچه که من را نسبت به تو مشتاق نگه می‌دارد میل به کشف همین جزئیات وجود منحصر به فرد توست. و این کشف را پایانی نیست چرا که کشف و شناخت یک تجربه‌ی مداوم و ابدی است.

می بینی؟ باز لحنم دوپاره شد. خیلی وقت است هرچه می‌نویسم چیزی جز کلماتی توخالی نمی‌نماید. چه چیزی نفرت‌انگیزتر از این می‌تواند باشد که سعی کنم همه‌ی اشتیاق و دلتنگی‌ام نسبت به تو را در لفافی از استدلال‌های پوشالی بگنجانم که مبادا باز کلیشه‌ای و سخیف به نظر برسد؟ باور کن من هم مثل آلکیبیادس فقط می‌خواهم حقیقت را بگویم اما موقعیت تراژیکم این امکان را از من سلب می‌کند. موقعیتی که ظاهرن گریزی نیست از آن.
فقط یک تصویر است که روز و شب رهایم نمی‌کند. مهمانی تمام شده. آلکیبیادس بار دیگر توسط معشوقش و بزرگان آتن تحقیر و تمسخر شده و حالا از شدت درد و رنج ناشی از شکست بی هیچ حرف و سخنی، درمانده و مستاصل، یک گوشه ایستاده، تاج گل‌های بنفشه هنوز لای موهایش خودنمایی می‌کند.

آیا این تصویر برایت آشنا نیست؟

Advertisements

14 دیدگاه

نوشتن دیدگاه
  1. Mute Vision / فوریه 22 2013 12:05 ق.ظ.

    شخصی تر از اونه که من اینجا جملاتی رو اضافه کنم اما اجازه بده بهت بگم که واقعن خوب مینویسی که نشون از اینه که عمیق تفکر میکنی. توی سکوت میخونمت.

    • rosharam / فوریه 23 2013 1:09 ق.ظ.

      مرسی سامان جان که می خونی.

  2. فیل خاکستری / فوریه 22 2013 9:11 ق.ظ.

    عزیزم من و تو هر دو بازندگان این موقعیت تراژیک هستیم. چه تویی که تمام تلاشت را می‌کنی تا با تقلید ناشیانه‌ای از سقراط مقابل خودت و احساسات و خواسته‌هایت سدی شکسته و بسته بزنی، چه منی که بارها در جایگاه عاشق از طرف تو تحقیر شده‌ام و از طرف دیگران مورد اتهام بی‌منطق بودن و احساساتی بودن قرار گرفته‌ام. می‌خواهم بگویم من این یک‌سونگری‌ها را نمی‌پذیرم. من با این قواعد عام غیرانسانی که بر فردیت انسان‌ها وقعی نمی‌نهند مشکل دارم.
    این پاراگراف خیلی قشنگ بود

  3. karo / فوریه 23 2013 12:42 ق.ظ.

    اگر كاليگولا برمي گشت اول كار خودش را حلق آويز مي كرد، آلبركامو هم اين بار انگ ناداني بر صورتش مي نهاد .

    • rosharam / فوریه 23 2013 1:10 ق.ظ.

      چطور؟ نفهمیدم راستش منظورتو!

  4. karo / فوریه 23 2013 1:29 ق.ظ.

    نميدونم كاليگولا رو خوندي يا نه!
    http://www.parsbook.org/دانلود-کتاب-رمان-کالیگولا
    البته نمايشنامه است.

  5. پاسبان / مارس 19 2013 3:15 ق.ظ.

    سلام روشا
    قبل اینکه بیام اینجا یه سر به روشای قدیمی زدم،بعد رفتم داخل خانه ی مجازی این اقای فاکندو خوزه(املاش درسته دیگه؟)،بعد دوباره رفتم سراغ روشای قدیمی و بلافاصله به این نتیجه رسیدم که «برای عکسهای این یارو بدون نوشته ای از روشا تره هم حتی خرد نمی کنم»
    دلم برات تنگ شده بود دختر 🙂
    راستی بابت کامنت بی ربط به نوشتت یه عذر اساسی می خوام.لازم دیدم یه بار دیگه مثل بچه ی ادم رساله ی افلاطون رو بخونم بعد بیام سراغ آلکیبیادس تو

  6. rosharam / مارس 19 2013 1:13 ب.ظ.

    عزیزم خیلی لطف داری. خودمم دلم برای روشای قدیمی و مهم تر دوستاش که شماها بودید خیلی تنگ شده.
    مرسی که هنوز هستی پاسبان جان.

  7. پاسبان / مارس 27 2013 1:55 ب.ظ.

    جالب بود برام امروز یه یارویی رو تو خیابون دیدم که روی تیشرتش عکس عروسکی بود که از عکسش استفاده می کردی
    به یادت بودیم آن موقع 🙂

    • rosharam / آوریل 2 2013 6:48 ب.ظ.

      چه بامزه! من اتفاقی پیداش کردم، فکر نمی کردم عروسک معروفی باشه! 🙂

  8. بوی عود عطر ارل گری / آوریل 1 2013 6:20 ب.ظ.

    روشا هنوز اون ایمیلت که در زمان های قدیم به من داده بودی رو چک می کنی؟

    • rosharam / آوریل 2 2013 6:45 ب.ظ.

      نیلو جان نمی دونم تو کدوم آدرس رو داری ولی یاهو اکانت قبلی مو تعلیق کرده. به این آدرس بفرست عزیزم.
      rosha_lostdoll@yahoo.com

  9. پاسبان / اکتبر 31 2013 5:37 ب.ظ.

    من که دارم به این فکر می کنم که این روشا حتماً همین جور داره توی کارش موفق و موفقتر میشه و این قدر سرش شلوغ شده که وقت اینجا سر زدن رو هم نداره.
    سلام 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: